فصل ۲
سرزمین و مردم
ایران هم یک جغرافیاست و هم یک ایده. این فصل به نسبت میان این دو میپردازد و به اینکه چرا هیچیک بدون دیگری معنا ندارد.
ایران پیش از آنکه یک مرز باشد، یک میدان است: میدانی که در آن زبانها، آیینها و شیوههای زیستنِ گوناگون در کنار هم و در گفتوگو با هم شکل گرفتهاند.
هر روایتی که این چندگانگی را انکار کند، ایران را کوچکتر از آنچه هست نشان میدهد.
یکپارچگیِ سیاسی با یکدستسازیِ فرهنگی یکی نیست. تاریخ ایران نشان میدهد که استوارترین دورههای آن، دورههایی بوده که این تمایز رعایت شده است.
زبان فارسی در این میان نقشی ویژه دارد؛ نه بهعنوان زبانی که بر دیگر زبانها برتری دارد، بلکه بهعنوان زبانِ میانجی که گفتوگو را ممکن کرده است.
پاسداری از زبانهای دیگرِ این سرزمین بخشی از پاسداری از خودِ ایران است، نه تهدیدی برای آن.
مردم پیش از دولتاند. هر نظمی که این ترتیب را وارونه کند، دیر یا زود مشروعیت خود را از دست میدهد.